تبليغاتX
بی تو کدوم ستاره پا به شبم بذاره

چه روز دل خراشی وقتی خواستی جدا شی

قلبمو دادم دستت که عمری داشته باشی

ولی زدی شکستی بدون هیچ بهونه

عزیزم دلت از سنگه  توو خاطرم می مونه

آخه چرا منو تنها گذاشتی

منو با گریه و غم جا گذتشتی

همش فکر می کنم شاید از اول

منو حتی یه لحظه دوست نداشتی.......

 

منو یه قلب داغون  منو چشمای گریون

منه عاشق توو قلبت بودم دوروزی  مهمون

منو هوای ابری

منو بارون پاییز

منو روزای بی تو

یه قصه ی غم انگیز............

 

+ رویای نقره ای در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 11:12 نقاشی ذهن tatooti |

سلام دوستای گلم خوبید ماهی جونو باید ببخشید انقدر سرم شلوغه که اصلا به رویاهام سر نزدم منتظر اپ جدیدم باشد خیلی دوستون دارم ها مرسی پیشم اومدید در اولین وقت می یام پیشتون

+ رویای نقره ای در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:16 نقاشی ذهن tatooti |

 

 

 

 

و انگاه که چشملنم را بر هم نهادم

 

 ، و خود را به تو درفاصله ها دیدم چه زیبا سخن گفتی که به تو نزدیکترم از حبل ورید

 

 

و آن گاه که اسمت را فریاد زدم

 اما گمان بردم بازهم نشنیده ای چه مهروارانه فرمودی  اجابت می کنم تورا اگر مرا اجابت کنی.

 

 

و آن گاه که غم های دلم را برای تو نامه ای ساختم

  اما دریغ این را به ذهن راه دادم که نامه ام را باز نکرده پس خواهی داد

 چه رسا بی آنکه نامه ام را بگشایی حرفهایم را با گوش جان ، از اعماق قلبم شنیده بودی.

 

و آن گاه که دفتر زندگی ام را با  سیاهی گناه آلودم

  چه سبز آواز دادی که انابتت را می پذیرم و بازگشتت را دوست می دارم.

 

 

و آنگاه که دست روزگار بر چهرهام سیلی نا مردانه ای کوفت

 چه حنانه وار بر گونه ام بوسه ای از امید زدی.

 

و آن گاه که پیچک تنهایی وجودم را در بر می گرفت،

 و گرد آب غم اقیانوس دلم را مواج ساخت

 و  گمان بردم دنیا با تمام پهنه وسیعش جایی برایم ندارد،

 چه غمخوار  مرا در آغوش کشیدی و گفتی آگاه باش که با یاد من دلها آرام می گیرد.

 

 

و آنگاه که فرمودی برای من است پادشاهی آسمان ها و زمین ،

و همانا آمرزنده ای مهربانم

و همانا شنوایی دانایم

  و همانا بر همه چیز قدیرم

و همانا بخشنده ای مهربانم

و....

 

گمان نه یقین آوردم که تو

آمرزنده ای مهربانی

شنوایی دانایی

همانا تو قدیری بر همه چیز

همانا بخشندهای مهربانی و بالاتر از آن مهربانترین مهربانانی.

 

پس به یقین تو هستی بهترین آفریدگار

فتبارک الله احسن الخالقین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

 

باور نکن تنهای ات را

 

 

من در تو پنهانم تو در من

از من به من نزدیکتر تو

از تو به تو نزدیکترمن

باور نکن تنهایی ات را تا یک دل و یک درد داری

تا در عبور از کوچه ی عشق بر دوش هم سر می گذاری

 

دل تاب تنهایی ندارد

 

باور نکن تنهایی ات را

 

هر جای این دنیا که باشی من با توئم تنهای تنها

 

من با توئم هر جا که هستی

 

حتی اگر با هم نباشیم

 

حتی اگر یک لحظه یک روز با هم در این عالم نباشیم

 

 

این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا کعبه ی دل

 

باور نکن تنهایی ات را

من با توئم منزل به منزل....

 

سلام سلام باید ببخشید انقدر تنبل شدم و دیر به دیر می یام پپشتون  قول میدم  جبران کنم مرسی از دوستای گلی که هیچ وقت تنهایمو خالی نمی ذارن و بهم سر میزنن

خیلی دوستون دارم هااااااا

+ رویای نقره ای در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 12:36 نقاشی ذهن tatooti |

 

اینم یه شعر ناب ناب ................ (نظر یادتون نره)

 

گوش کن

آوای کلاغان مست که تلو تلو  خوران از روی شاخسار درختان در گذرند.

حس کن

غرور به تاراج رفته ی برگهای پهنه بر زمین را

با زمین زمزمه کن

آواز خش خش برگهای عقیق فام را با قدمهایت

در ذهنت نگارین کن

تصویر رهگذران  پر طراوت از باد پاییزی را

به یاد داشته باش که تنهایی درخت فرسوده از طوفان غربت را

پرندگانی که رفته اند و باز نگشته اند پر نمی کند.

حضورش را حس می کنی؟

آوای غم آلودش را باگوش جان می شنوی

بالاپوش تافته از زرین برگهایش را نظاره گر می شوی؟

امده است تا تنهایی درخت را پر کند.

آمده است تا دفتر روزگارت ورق بخورد و به سر فصل عاشقانه بودن رسد.

آری این پاییز است که دق الباب زندگی ات را به صدا در آورده .......

 

+ رویای نقره ای در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:53 نقاشی ذهن tatooti |

 

سلام خیلی وقت بود که نبودم باید ببخشید به خاطره یه سری کارای دانشگاهم  ممنون از دوستایی که بهم سر زدن و منو  با نظراتشون خوشحال کردن خونه خودتونه بازم تشریف بیارید

+ رویای نقره ای در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 9:39 نقاشی ذهن tatooti |

به نام خدا

چشمانم محبوس زندان نگاهت شد.

قلبم به یغما برده ی راهزن قلبت شد

احساسم به تاراج رفته در بازار عشق تو شد.

و...
بودنت نگین فیروزه ای فام انگشتری زندگانی ام شد.

اما افسوس...

افسوس که در حصار نگاهت بودن، خیال است.

غنیمت راهزنی قلبت بودن افسانه است.

افسوس که این وهم است ، سری به بازار دلم زنی و احساسم را

برای خود برگزینی.

افسوس که این پنداری شیرین است که انگشتری زندگانی ام با نگین

وجود تو زیبا شود...

افسوس



که این رویایی نقره ای بیش نیست.






من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم

کشتم.....

من بهار عشق را دیدم ولی

باور نکردم

یه کلام از جزوه هایم هیچ ننوشتم....

همه خوبان رفتند و خوبی مان در یادم



Welcome to my weblog

Home
Email
Night Skin