و انگاه که چشملنم را بر هم نهادم
، و خود را به تو درفاصله ها دیدم چه زیبا سخن گفتی که به تو نزدیکترم از حبل ورید
و آن گاه که اسمت را فریاد زدم
اما گمان بردم بازهم نشنیده ای چه مهروارانه فرمودی اجابت می کنم تورا اگر مرا اجابت کنی.
و آن گاه که غم های دلم را برای تو نامه ای ساختم
اما دریغ این را به ذهن راه دادم که نامه ام را باز نکرده پس خواهی داد
چه رسا بی آنکه نامه ام را بگشایی حرفهایم را با گوش جان ، از اعماق قلبم شنیده بودی.
و آن گاه که دفتر زندگی ام را با سیاهی گناه آلودم
چه سبز آواز دادی که انابتت را می پذیرم و بازگشتت را دوست می دارم.
و آنگاه که دست روزگار بر چهرهام سیلی نا مردانه ای کوفت
چه حنانه وار بر گونه ام بوسه ای از امید زدی.
و آن گاه که پیچک تنهایی وجودم را در بر می گرفت،
و گرد آب غم اقیانوس دلم را مواج ساخت
و گمان بردم دنیا با تمام پهنه وسیعش جایی برایم ندارد،
چه غمخوار مرا در آغوش کشیدی و گفتی آگاه باش که با یاد من دلها آرام می گیرد.
و آنگاه که فرمودی برای من است پادشاهی آسمان ها و زمین ،
و همانا آمرزنده ای مهربانم
و همانا شنوایی دانایم
و همانا بر همه چیز قدیرم
و همانا بخشنده ای مهربانم
و....
گمان نه یقین آوردم که تو
آمرزنده ای مهربانی
شنوایی دانایی
همانا تو قدیری بر همه چیز
همانا بخشندهای مهربانی و بالاتر از آن مهربانترین مهربانانی.
پس به یقین تو هستی بهترین آفریدگار
فتبارک الله احسن الخالقین
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
